تبليغاتX
پاراگراف بعد
هرکجاهستم ،باشم ،آسمان مال من است

پيش از شما
 
به سان شما
 
بي شمارها
 
با تار عنكبوت
 
نوشتند روي باد:
 
كين دولت خجسته ي جاويد زنده باد !
 
(شفيعي كدكني)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:34  توسط بامداد  | 

نمی دانم همیشه اتفاقایی که تو کشور ها و جاهای دیگه می افته مهم تره و بیشتر مورد توجه تلوزیون قرار می گیره.از دیروز که تو سانحه هوایی ۱۷۰ نفر انسان کشته شدند انگار نه انگار اتفاقی افتاده تو تلوزیون و صدا و سیما.هفته قبل خبر ها و تحلیل های کشته شدن یه زن آلمانی اینقدر زیاد بود که ....

به هر حال انگار خون کسایی که تو فلسطین - سوریه ۰ افغانستان - عراق - آمریکا - اروپا انگار سرخ تره !

                                                                     *******

کتاب ۱۱ دقیقه از کوئیلو را بخونید .جالب و خوندنیه

کتاب ۱۹۸۴ نوشته اورول خیلی خوندنیه.وصف جامعه و حال و روز ما رو داره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:30  توسط بامداد  | 

گزیده ای از شعر آرش کمانگیرسروده سیاووش کسرایی:

...روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره


شهر سیلی خورده هذیان داشت 


 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت


زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان


 فصل ها فصل زمستان شد 


 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی


 ترس بود و بالهای مرگ


کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ


 آسمان اشک ها پر بار


گرمرو آزادگان دربند


روسپی نامردان در کار ...

                            آرش کمانگیر - سیاووش کسرایی
*"آری اینچنین بود برادر"عنوان کتابی از زنده یاد دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:54  توسط بامداد  | 

شعر پروین اعتضامی که خود گویای همه چیز و همه لحضه های این روزهایمیان است.

روز شکار، پیرزنی با قباد گفت

کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست

روزی بیا به کلبه‌ی ما از ره شکار

تحقیق حال گوشه‌نشینان گناه نیست

هنگام چاشت، سفره‌ی بی نان ما ببین

تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست

 دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد

دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست

 از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد

آب قنات بردی و آبی بچاه نیست

سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد

گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست

در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید

بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست

حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است

کار تباه کردی و گفتی تباه نیست

صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت

جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست

 ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی

یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست

مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز

از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست

 یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی

یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست

 جمعی سیاهروز سیهکاری تواند

باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس

میدان همت است جهان، خوابگاه نیست

 تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم

بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست

 سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق
در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست.

پروین اعتصامی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:8  توسط بامداد  | 

با سلام.

پس از یک وقفه طولانی باز مینویسم.برای همین هم با انتخاب اسمی جدید برای وبلاگم این کار را آغازیدم.باشد که در نظر دوستان مقبول آید.

                                                     ********

به عنوان اولین آغاز بعد از مدتها:

کوچه پس کوچه را زیاد شنیدیم و می شنویم.اصطلاحی که تداعی کننده محله - همسایه و یا شاید بتوان گفت نوعی حریم خصوصی است.این اصطلاح را می توان دسترسی محلی برای واحدهای همسایگی نیز تعریف کرد.ولی امروزه با شلوغی خیابانها و مسیرهای شهر که به ترافیک تعریف می شود (به ساعت خاصی هم محدود نیست)کارکرد و نقشی فرا محلی یافته اند و در گذشته اگر حیاط خلوت محلات بودند امروزه راههایی برای فرار از ترافیک آزاردهنده شهر شده اند و حریم انها شکسته شده است.خیابانها و مسیرهایی که در حال مصادره همه فضاهای دیگر به نفع خود هستند به محل های مسکونی و خانه ها نیز رسیده اند و از حمایت بی مانند مسولین نیز برخوردارند.در آینده ای نزدیک شهری داریم که فقط خیابان دارد.زنگها به صدا درآمده اند.بوق ها را می شنویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:18  توسط بامداد  | 

این پست با شعری از نیما یوشیج:

...ای افسانه ، فسانه ، فسانه 


 ای خدنگ تو را من نشانه


 ای علاج دل ، ای داروی درد

 
 همره گریه های شبانه


 با من سوخته در چه کاری ؟...

...ای فسانه ! خسانند آنان

 
 که فروبسته ره را به گلزار 


 خس ، به صد سال طوفان ننالد


گل ، ز یک تندباد است بیمار


 تو مپوشان سخن ها که داری

 
 تو بگو با زبان دل خود ...

 

                                          "نیما یوشیج"



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط بامداد  | 

"‌مصلی مکانی برای همه تلاش‌ها و کنش‌های اجتماعی است و چه اشکالی دارد اگر ما بازگشتی هر چند به صورت نمادین به گذشته خود داشته باشیم و بگوئیم مصلای ما همان نمایشگاه ماست،‌ دین ما همان سیاست ماست و سیاست ما همان دین ماست. "این گفته های وزیر ارشاد در افتتاح نمایشگاه بین المللی کتاب تهران است.

نمایشگاه کتاب که چند روزی از شروع آن می گذرد نمونه واضح و آشکار بی نظمی در کشور است . مصلی تهران که در طول سال فقط برای یکبار مورد استفاده قرار می گیرد (نماز فطر) به عنوان یکی از نماد های مذهبی شهر تهران به هر شکلی که شده باید مورد استفاده قرار بگیرد تا  کارکردی فراتر از کارکردی که برای آن در نظر گرفته شده را دارا باشد غافل از اینکه از کارکرد اولیه خود ناتوان است . کاش همین مکان را مختص نمایشگاه می ساختند و برای امور دیگر هم مورد استفاده قرار می گرفت.  به هر حال صرف این همه هزینه برای ساختن چنین مکانی که فقط یکبار در طول سال مورد استفاده قرار می گیرد فقط گویای آن است که هنوز "هزینه و فایده " در جامعه محلی از اعراب ندارد. گفته های وزیر ارشاد هم تایید کننده این نکته است که دین و ایدئولوژی باید در همه زمینه ها دخیل باشد به هر بها و هزینه ای که دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:2  توسط بامداد  | 

"... همین طور که نشسته است چیزی مثل مغناطیس در اطراف وجودش موج می زند. چیزی که وامی داردم به احترام بنشینم. اما اتاق دارد تاریک می شود. کمی دیگر که بگذرد٬ اگر چراغ را روشن نکنم ٬ چگونه باید ببینمش؟ حرف که نمی زند. لباسش هم که تیره است . در تاریکی مطلق ...اگر آن دست ...

دست راستش  را چرا در جیبش پنهان کرده است؟در تاریکی مطلق... آن وقت فقط باید حرف بزنم. حرف بزنم برای آنکه نترسم. حرف بزنم برای آنکه چیزی را احساس نکنم. هیچ جیز را. نه حرکت دستی را ٬نه عبور شکافنده ی تیغه ی تیزی را. باید یکسره حرف بزنم. مثل آن وقت ها که شب ٬ یکه و تنها ٬ در بیابان می رفتم. آواز می خواندم که نترسم . آواز می خوانم که اگر جنی راه را بر من بست گمان کنم که این منم که راه را به آواز می بندم . که اگر جنی سر در پی من نهاد ٬ گمان کنم که این منم که سر در پی آواز نهاده ام . حالا باید حرف بزنم . خودش می داند تاریک که بشود دیگر نمی تواند با نگاهش مرا احاطه کند . تاریک که بشود حضور او هم باید از جنس حضور حرف بشود. تاریک که بشود او هم باید کس دیگری بشود. می دانم تاریک که بشود من هم تاریک می شوم."

                 برگرفته از کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"نوشته رضا قاسمی

                                                   **********

                              با تشکر از اسماعیل عزیزم که این مطلب را معرفی کردند .    

                                                             ******

خليج فارس و نام پرتوافكن آن ميراث گرانسنگ ايرانيان باستان است. ميراثي كه ايرانيان آزاد انديش روزگار كهن براي فرزندان خود به يادگار گذارده‌اند تا مايه فخر و مباهات نسلهاي بعدي باشد و ايرانيان همواره به خاطر آورند كه نمادهاي ميهني و ملي آنان كه با پوششي از باورهاي ژرف ديني و الهي مزين و متبرك شده است، در هميشه تاريخ موجب باليدن آنان بوده و خواهد بود.

۱۰ اردیبهشت روز ملی خلیج فارس بر همه ایرانیها گرامی باد . برای ایرانیها همه روزها ۱۰ اردیبهشت هست و خلیج فارس هم همیشه  خلیج فارس.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:44  توسط بامداد  | 

یک مطلب جالب و قشنگ دیدم گفتم تو وبلاگ بنویسم. برا ی من که جالب بود.این شما و این هم چگونگی دادن یک خبر بد :

 

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره،پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-كدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

                                            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:14  توسط بامداد  | 

 « آزادی از عدالت زاده و با اندیشه سروده می‌شود با دیوار شعر و با زندان فریاد می‌شود، با بیگانه باطل و با استبداد تکه‌ای نان می‌شود. آزادی اگرحق است گرفتنی است و اگر هزینه دارد پرداختنی است»

                                                          ****

ژوليت بينوش بازيگر فرانسوی بعد از سفر به ایران در جواب این سوال (آيا هيچ ارتباطي بين زندگي واقعي مردم ايران و تصويري كه در فيلم‌هاي ايراني از آنها نشان داده مي‌شود ديده‌ايد؟)می گوید : "من فقط 7 روز اينجا بودم و اين زمان کافی نيست تا در اين باره قضاوت کنم. اما وقتی که اينجا رسيدم، آنچه مرا واقعا شگفت زده کرد زنان سياهپوش بودند.
حجاب اسلامي برای من جالب بود چرا که من هيچگاه در کشورم و هيچ جا از آن استفاده نکردم. داشتن حجاب برای من به عنوان يک خاطره خوب باقی می ماند. وقتی با اتومبيل بيرون می رفتيم داخل اتومبيل هوا خيلی گرم می شد و من دلم می خواست حجاب ام را بردارم اما همراهانم می گفتند نمی توانی. پوشش سياه برای من... می دانم يک سنت و يک عادت است اما می خواهم بدانم که آيا آنها انتخاب ديگری هم دارند؟ اين پرسش من است."

                                        *****

در همه موارد مردم ما باید یک نظر و فکر داشته باشند . همه مردم از وضعیت کشور راضی هستند . همه انرژی هسته ای را حق مسلم خود می دانند. همه پرسی ۱۲ فروردین را همه قبول دارند و جمهوری اسلامی را بهترین نظام می دانند. همه وجود شورای نگهبان را لازم و ضروری می دانند و ...

                          "   آيا آنها انتخاب ديگری هم دارند؟  "

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:3  توسط بامداد  |